ستاره ها دیشب سجاده شان را بر پهنای نیلگون آسمان پهن کرده بودند. مهتاب درخشان تر از قبل خودنمایی میکرد ! و ماه چون عروسی زیبا در سیاهی شب میدرخشید . دیشب از کائنات نوایی ملکوتی به گوش میرسد و فرشتگان مستانه پایکوبی میکنند . سکوتی ژرف و زیبا بر پیکرهء هستی طنین انداز شده و چه زیباست نجوای عاشقانه و رقص مستانه ی دلدادگانت ! و من غرق در خود ...بی خود ...با تو یکی شدم قلبم ! محراب حضورت شده و دیگر تپش هایش را حس نمیکرد ... هرلحظه تو را نفس میکشیدم و تو را زنده گی میکردم و چه زیباست آگاهی ! که میدانم هستی و تمام هستیم از حضور سراسر عشقت هستی یافته است . میدانم هرلحظه با صدای خنده هایم میخندی و با اشک هایم اشک میریزی میدانم بزرگ شدنم را ، کوچک ترین اعمالم را عاشقانه به نظاره نشسته ای و من محبت نگاهت را حس میکنم . . . میخواهم تا بواسطه دستان کوچک و قلب بیتابم که به یمن حضورت نورانی شده لمست کنم دیشب دستهایم را به دامان مهرت پیوند زدم و تو را در درونم به آغوش کشیدم و من تمام لحظات عمر شکرگذارت خواهم بود چرا که به قلبم آمدی . گفتی : نکنه غصه بخوری آخه جایی که هستی مردمی داره که قلبت رو میشکنن یادت باشه من تو کوله بارت عشق گذاشتم . . . و من همچون همیشه به رحمتت ایمان دارم تا زندگی به واسطه حضورت به معجزه عشق بدل شود . امشب قرص ماه را در دستانم گرفتم و از اعماق وجودم تابش امواج عشق ،رحمت و برکتش را بر تاریکیهای زندگی آرزو کردم . میدانم امشب خدا در ماه بود و ماه در دستانم و دستانم به دامان مهرش پیوند خورد ! و عشق مهرش بود ! باور کن ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 1:20 توسط کامبیز عباسی دزفولی
|